تبليغاتX
درانتظار چیستی؟؟ اینجا هنوز تاریکی ست

درانتظار چیستی؟؟ اینجا هنوز تاریکی ست

دوران جوانی

عشق

 عشق یعنی کوچه ای دور و دراز

عشق

شور عشق ( یا همان عشق رمانتیك) احساسی موقت، زودگذر و غیر قابل اعتماد است؛ پس چه چیزی ضامن بقای یك زندگی زناشویی است. شور عشق، یعنی همان احساساتی كه اوایل آشنایی با یك نفر، ما را مشغول می‌كند و خواب و خوراكمان را می‌گیرد، مبنای درستی برای زندگی مشترك نیست؛ یعنی این قبیل عواطف مثل استارت ماشین عمل می‌كنند. خداوند آنها را در وجود انسان قرار داده كه آدم را به حركت درآورد. ولی ما نمی‌توانیم فقط با استارت‌ زدن و باك ِ بدون بنزین حركت كنیم. پژوهشگری به نام آرون تعداد زیادی از افرادی را كه دچار عشق حاد و آتشین بودند زیر دستگاه FMRI كه از كاركرد مغز عكس می‌گیرد گذاشت و از آنها خواست به معشوق خود فكر كنند، یا عكس آنها را نشانشان داد. كاركرد مغزی این افراد نشان داد كه هنگام فكر كردن به معشوق، فقط آن قسمت‌هایی از مغز فعال می‌شود كه مربوط به «پاداش فوری» است " همان قسمت‌هایی كه اگر گرسنه باشیم و غذا بخوریم فعال می‌شود". این قسمت‌های مغز، تشكر فوری را اعلام می‌كنند و یك چیز فوری طبعاً دوام زیادی هم ندارد. در حالی كه مغز، قسمت‌های دیگری هم دارد كه مربوط به پاداش‌های طولانی‌مدت‌است.

یك حس مثبت كلی نسبت به خودمان داشته باشیم. و بتوانیم عواطف فرد مقابلمان را نیز درك كنیم و نسبت به آن واكنش اجتماعی یا بین فردی مناسب داشته باشیم.

دو پژوهشگر همین آزمایش را روی كسانی پیاده کردند كه عشقشان تداوم پیدا كرده بود و به اصطلاح عشق رفیقانه داشتند؛ همان نوع عشقی كه شور و هیجانش از بین رفته اما صمیمیتش مانده و با مرور زمان، بیشتر هم شده است . عكس كاركرد مغز این افراد نشان داد كه فكركردن به عشقشان قسمت‌هایی از مغز آنها را فعال می‌كند كه مربوط به «پاداش‌های بلندمدت» است. نتیجه‌ی این پژوهش‌ها نشان می‌دهد چون پاداش فوری همیشه تاییدکننده‌ی چیزهایی است كه غیرقابل اتكا هستند، عشق رمانتیك هم قابل اتكا نیست. در عوض، عشق رفیقانه، قابل اعتماد و ماندگار است. عشق رمانتیك نه تنها كوتاه‌مدت و غیرقابل اتكاست كه حتی اصیل هم نیست. یعنی این طور نیست كه جزو سرشت و ذات انسان باشد و ابتلا به آن، از ضروریات زندگی محسوب شود. دو پژوهشگر 166 فرهنگ و قومیت مختلف را از نظر آداب و رسوم بررسی كرده‌اند و به این نتیجه رسیده‌اند كه در 19 قومیت،هیچ شواهدی از این عشق در میان نیست؛ اما در آن اقوام هم مردم تشكیل خانواده می‌دهند، به خانواده‌شان علاقه دارند و برای آنها فداكاری هم می‌كنند.  پس عشق رمانتیك چیزی نیست كه بگوییم لازمه‌ی هر زندگی است؛ بلكه همان موتور محرك اولیه است. در پژوهش دیگری 33 درصد مردان و 75 درصد زنان گفته‌اند در نهایت با فردی ازدواج كرده‌اند كه عاشقشان نیستند و رابطه‌ی رمانتیكی هم با او ندارند؛ یعنی حتی خود افراد هم قبول دارند كه «عشق» نه شرط كافی برای ازدواج است و نه حتی شرط لازم.

عشق

 آیا عشق نوعی بیماری است؟

برخی از پژوهشگرها روی این موضوع متمركز شده‌اند كه «آیا عشق آتشین صرف نظر از عشق نافرجام، یك بیماری است یا نه؟» و جالب است بدانید روان‌شناسان بیشترین شباهت را بین عشق و یک بیماری خاص روانی به نام وسواس اجباری مشاهده كرده‌اند. در این بیماری، افكار خاصی به ذهن هجوم می‌آورد كه فرد گریزی از آنها ندارد؛ این افكار او را مجبور به ایجاد رفتارهای خاصی می‌كند كه اگر انجام ندهد دچار تنش و اضطراب زیادی می‌شود. عشق نه فقط در ظاهر و علایم بالینی شبیه این بیماری است، كه از نظر آزمایشگاهی هم به آن شباهت دارد. 

عشق یک حالتی شبیه به وسواس اجباری ایجاد می‌كند كه در آن فرد عاشق دچار افكار و عادت‌های خاصی می‌شود كه نمی‌تواند از دست آنها خلاص شود. مثل تماس گرفتن پی در پی با معشوق و فكر كردن مداوم به او كه عملكرد عادی ذهنش را مختل می‌كند.

 

 هوش عاطفی‌ات را بالا ببر

با تمام این حرف‌ها، امروز دانشمندان به این نقطه رسیده‌اند كه «اگر عشق و احساسات قابل اتكا نیستند پس چه چیز قابل اتكا است؟» یعنی چه چیزهایی باید وجود داشته باشد تا عشق افراد پایدار بماند. ابتدا نظریه‌ای شكل گرفت كه اگر برخی شباهت‌های اولیه بین افراد وجود داشته باشد صممیت و رفاقت بیشتری بین آنان به وجود می‌آید و می‌تواند ازدواج موفق را تضمین كند. اما تجربه نشان داد كه این اتفاق هم نمی‌افتد. آقای اشتنبرگ كه مثلث عشق را ارائه كرده بود به این نتیجه رسید كه خیلی از طلاق‌ها، بر خلاف انتظار، در مواردی اتفاق می‌افتد كه انتخاب اولیه اشتباه نبوده است. یعنی افراد در ابتدای ازدواج، شباهت‌هایی به هم داشته‌اند اما پس از ازدواج تغییر كرده‌اند. پس خیلی وقت‌ها مشكل اینجاست که آدم‌ها تغییر می‌كنند؛ اما با هم  نه: در دو مسیر یا با سرعت‌های متفاوتی تغییر می‌كنند. پس حالا این سوال به وجود می‌آید که «اگر شباهت اولیه هم ضامن صمیمیت نیست پس چه چیز می‌تواند صمیمیت و رفاقت درازمدت بین زوج‌ها را تضمین كند؟»

 

پژوهشهای زیادی نشان داده‌اند كه «هوش عاطفی» یكی از مهمترین عوامل موفقیت ازدواج است. هوش عاطفی نوعی از هوش است كه به ما كمك می‌كند به احساساتمان آگاه باشیم، بتوانیم عواطفمان را خوب بیان كنیم، آنها را خوب كنترل و هدایت كنیم، ظرفیت های خودمان را بشناسیم و در مجموع یك حس مثبت كلی نسبت به خودمان داشته باشیم. از طرف دیگر بتوانیم عواطف فرد مقابلمان را درك كنیم و نسبت به آن واكنش اجتماعی یا بین فردی مناسب داشته باشیم. هوش عاطفی به ما كمك می كند كه وقتی دچار تعارض در احساساتمان می‌شویم فرو نریزیم و بتوانیم به عنوان مساله‌ای معمولی حلش كنیم. این نوع هوش، یک چیز ذاتی نیست و در شرایط محیطی شكل می‌گیرد و در میان تمام عوامل موثر در موفقیت در ازدواج، كلیدی‌ترین نقش را دارد؛ اگر دو طرف دارای هوش عاطفی بالایی باشند می‌توانند بفهمند كه چطور همراه و همگام با تغییر احساسات و عواطف یكدیگر تغییر كنند تا به زندگی‌شان به رشد و صمیمیت بیشتری منجر‌شود.

منبع: هفته نامه زندگی مثبت

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 21:32  توسط حسین  | 

مسافر

 کنار خیابون ایستاده بود
تنها ، بدون چتر ،
اشاره کرد مستقیم ...
جلوی پاش ترمز کردم ،
در عقب رو باز کرد و نشست ،
آدمای تنها بهترین مسافرن برای یک راننده تنها ،
- ممنون
- خواهش می کنم ...
حواسم به برف پاک کنای ماشین بود که یکی در میون کار می کردن و قطره های بارون که درشت و محکم خودشون می کوبوندن به شیشه ماشین ،
یک لحظه کوتاه کافی بود که همه چیز منو به هم بریزه ،
و اون لحظه ، لحظه ای بود که چشم های من صورتش رو توی آینه ماشین تماشا کرد ،
نفسم حبس شد ، پام ناخودآگاه چسبید روی ترمز ،
- چیزی شده ؟
چشمامو از نگاهش دزدیدم ،
- نه .. ببخشید ،
خودش بود ، شک نکردم ، خودش بود
بعد از ده سال ، بعد از ده سال .... خودش بود .
با همون چشم های درشت آهویی ، با همون دهن کوچیک و لبهای متعجب ،
با همون دندونای سفید و درشت که موقع خندیدنش می درخشید و چشمک می زد ،
خودش بود .
نبضم تند شده بود ، عرق سردی نشست روی تنم ، دیگه حواسم به هیچ چی نبود ،
می ترسیدم دوباره نگاهش کنم ، می ترسیدم از تلاقی نگاهم با نگاهش بعد از ده سال ندیدن هم ،
دستام و پاهام دیگه به حال خودشون نبودن ،
برف پاک کنا اصلا کار نمی کردن ، بارون بود و بارون ،
پرسید :
- مسیرتون کجاست ؟
گلوم خشک شده بود ،
سعی کردم چیزی بگم اما نمی شد ، با دست اشاره کردم .. مستقیم .
گفت : من میرم خیابون بهار ، مسیرتون می خوره ؟
به آینه نگاه نکردم ، سرمو تکون دادم ،
صدای خودش بود ، صدای قشنگ خودش بود ،
قطره اشکم چکید ، چکید و چکید ، گرم بود ، داغ بود ، حکایت از یک داستان پرغصه داشت ،
به چشمام جراءت دادم ،
از پشت پرده اشک دوباره دیدمش ، داشت خیابونو نگاه میکرد ،
دهن کوچولوش مثل اون موقع ها نیمه باز بود ، به تعبیر من ، با حالت متعجبانه ،
چشماش مثل چشم بچه ها پر از سئوال ،
سرعت ماشینو کم کردم ، بغض بد جور توی گلوم می تپید ،
روسریش ، مثل همیشه که حواسش نبود ، سر خورد بود روی سرشو  موهای مشکیش آشفته و شونه نشده  روی پیشونیش رها بود ،
خاطره ها ، مثل سکانس های یک فیلم با دور تند ، از جلو چشمام عبور می کرد ،
به خدا خودش بود ،
به چشمای خودم نگاه کردم ، سرخ بود و خیس ،
خدا کنه منو نشناسه ، اگه بشناسم چی میشه ، آخه اینجا چیکار می کنه ؟ !
یعنی تنهاست ؟ ازدواج نکرده ؟ ازدواج کرده ؟ طلاق گرفته ؟ بچه نداره ؟ خدای من ... خدای من ....
با لبش بازی می کرد ، مثل اونوقتا ، که من مدام بهش می گفتم ، اینقده پوست لبتو نکن دختر ، حیف این لبای قشنگت نیست ؟
و اون ، با همون شیطنت خاص خودش ، می خندید ، لج می کرد ،
به یک زن سی و هفت ساله نمی خورد ، توی چشم من ، همون دختر بیست و هفت ساله بود ، با همون بچه گیای خودش ، با همون خوشگلیای خودش ....
زمان به سرعت می گذشت ، قطره های اشک من انگار پایان نداشت ، بارون هم لجباز تر از همیشه ،
پشت چراغ قرمز ترمز کردم ،
به ساعتش نگاه کرد ،
روسریشو مرتب کرد ، به ناخناش نگاه کردم ، انگار هنوزم مراقب ناخناش نیست ، دلم می خواست فریاد بکشم ، بغض داشت خفم می کرد ، کاش میشد از ماشین بزنم بیرون و تموم خیابون رو زیر بارون بدوم و داد بزنم ، قطره های عرق از روی پیشونیم میچکید توی چشمام و با قطره های اشک قاطی میشد و می ریخت روی لباسم ، زیر بارون نرفته بودم اما .. خیس بودم، خیس ِ خیس ...
چیکار باید می کردم ، بهش بگم ؟ بهش بگم منم کی ام ؟ برگردم و توی چشاش نگاه کنم ؟ دستامو بذارم روی گونه هاش ؟  می دونستم که منو خیلی زود میشناسه ، مگه میشه منو نشناسه ،
 نه .. اینکارو نمی تونم بکنم ، می ترسم ، همیشه این ترس لعنتی  کارا رو خراب می کرد ،
 توی این ده سال لحظه به لحظه توی زندگیم بود و ... نبود ،
بود ، توی هر چیزی که اندک شباهتی بهش داشت ،
 بود ، پر رنگ تر از خود اون چیز ، زیباتر از خود اون چیز ،
تنهاییم با جستجوی اون دیگه تنهایی نبود ، یه جور شیدایی بود ،
خل بودم دیگه ،
 نرسیدم بهش تا همیشه دنبالش باشم ،
 عاشقی کنم براش ،
 میگفت : بهت نیاز دارم ...
ساکت می موندم ،
 میگفت : بیا پیشم ،
میگفتم : میام ...
اما نرفتم ،
 زمان برای من کند میگذشت و برای اون تند تر از همیشه ،
دلم می خواست بسوزم ،
 شاید یه جور خود آزاری که البته بیشتر باعث آزار اون شد ،
قصه عشق من افسانه شد و معشوق من ، از دستم پرید ،
مثل پرنده کوچکی که دلش تاب سکوت درخت رو نداشت .
صدای بوق ماشین پشت سر،  منو به خودم آورد ، چراغ سبز شده بود ،
آهسته حرکت کردم ، چشام چسبید روی آینه ، حریصانه نگاهش کردم ، حریصانه و بی تاب ،
 چرا این اشکای لعنتی بس نمی کنن ،
 آخه یه مرد چهل ساله که نباید اینقدر احساساتی باشه ،
یاد شبی افتادم که برای بدرقه من تا فرودگاه اومد ،
هردوروی صندلی عقب تاکسی نشسته بودیم ،
 و اون تمام مسیر بهم نگاه می کرد ، اشک میریخت و با همون لبای قشنگ نیمه بازش ، چشم در چشم ، نگاهم می کرد ،
تا حالا اینقدر مهربونی رو یکجا توی هیچ چشمی ندیده بودم ،
چشماش عاشقانه و مادرانه ، با چشم های من مهربون بود .
شقیقه هام می سوخت ، احساس می کردم هر لحظه ممکنه سکته کنم ، قلبم عجیب تند می زد ، تند تر از همیشه ، تند تر از تمام مدتی که توی این ده سال می زد ،
- همینجا پیاد میشم .
پام چسبید روی ترمز ، چشمامو بستم ،
- بفرمایین ...
دستشو آورده بود جلو ، توی دستش یک هزار تومنی بود و یک حلقه دور انگشتش ، قلبم ایستاد ،
با همه انرژیم سعی کردم حرفی بزنم ..
- لازم نیست ..
- نه خواهش می کنم ...
پولو گذاشت روی صندلی جلو ... صدای باز شدن در اومد
و بعد .. بسته شدنش .
خشکم زده بود ، حتی نمی تونستم سرمو تکون بدم .
برای چند لحظه همونطور موندم ،
یکدفه به خودم اومدمو و درماشینو باز کردم ،
تصمیم خودم گرفته بود برای صدا کردنش ،
برای فریاد کردنش ،
برای ترکوندن همه بغضم توی این ده سال ،
دیدمش ... چند قدم مونده بود تا برسه به مردی که با چتر باز منتظرش بود ، و ... دختربچه ای که زیر چتر ایستاده بود .
صدا توی گلوم شکست ...  
اسمش گره خورد با بغضم و ترکید .
قطره های سرد بارون و اشکهای تلخ و داغم با هم قاطی شد .
رفت ، رفتند توی خیابون بهار ، سه نفری ، زیر چتر باز ...
دختر کوچولو دستشو گرفته بود ، صدای خنده شون از دور می اومد ...
سر خوردم روی زمین خیس ،
صدای هق هق خودم بود که صدای خنده شون رو از توی گوشم پاک کرد ...
مثل بچه ها زار زدم .. زار زدم ...
منو بارون .. ، زار زدیم ،
اونقدر زار زدم تا سه نفریشون مثل نقطه شدن ،
به زحمت خودمو کشوندم توی ماشین ،
بوی عطرش ماشینو پر کرده بود ،
هزار تومنی رو از روی صندلی جلو برداشتم و بو کردم ...
بوی عطر خودش بود ، بوی تنش ، بوی دستش ،
بعد از ده سال ، دوباره از دستش دادم ، اینبار پررنگ تر ، دردناک تر ، برای همیشه تر.
خل بودم دیگه ..
یعنی این نقطهء پایان بود برای عشق من ؟
نه ..
عاشق تر شده بودم
عاشق تر و دیوانه تر ... چه کردی با من تو ... چه کردی ...
بارون لجبازانه تر می بارید
خیابان بهار ، آبی بود .
آبی تر از همیشه ...
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 22:38  توسط حسین  | 

کل کل


گفتی شاید گفتم حتماً

گفتی حتما ؟ گفتم قطعاً

گفتم آذر گفتی اسفند

گفتم آبان گفتی بهمن

 

گفتم بندر گفتی ساری

گفتم کابل گفتی لندن

 

گفتم ویلا گفتی با تو

گفتی ماشین گفتم با من

 

گفتم هدیه گفتی ای ول

گفتم چادر گفتی دامن

 

گفتی هیبت ؟ گفتم رستم

گفتم هیکل ؟ گفتی مانکن

 

گفتی گلزار گفتم افشار

گفتم گلپا گفتی سوسن

 

گفتم جوجه گفتی بره

گفتم سینه گفتی گردن

 

گفتم بن بست ؟ گفتی کوچه

گفتم چشمم گفتی روشن

 

گفتم حجره گفتی منزل

گفتم هستن گفتی باشن !

 

گفتم قیمت ؟ گفتی بالا

گفتم نسیه ؟ گفتی نقدا

 

گفتم سفته گفتی نه چک

گفتم ملت گفتی مسکن

 

گفتی عرفاً گفتم شرعاً

گفتی دائم گفتم عمراً !

 

گفتم لجباز گفتی علاف

گفتی الدنگ گفتم لمپن

 

 گفتم یابو گفتی انتر

گفتی نامرد گفتم ایضاً

 

هی تو گفتی هی من گفتم

تا با پاترول ما رو بردن !

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 22:15  توسط حسین  | 

تصاوير زيبا سازی وبلاگ           Www.Bahar-20.Com       خدمات وبلاگ نويسان جوان
یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او
پر زلیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای

نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو ... من نیستم

گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم

سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم

کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا برنیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سرمیزنی
در حریم خانه ام در میزنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم


تصاوير زيبا سازی وبلاگ           Www.Bahar-20.Com       خدمات وبلاگ نويسان جوان
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 22:11  توسط حسین  | 

پروانه

                                                 

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com
پیله ابریشم : 
روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد . شخصی نشست و ساعتها تقلای پروانه برای 

بیرون آمدن از سوراخ کوچک پیله راتماشا کرد. ناگهان تقلای پروانه متوقٿ شدو به نظر رسید 

که خسته شده و دیگر نمی تواند به تلاشش ادامه دهد. آن شخص مصمم شد به پروانه 

کمک کندو با برش قیچی سوراخ پیله را گشاد کرد. پروانه به راحتی از پیله خارج شد اما جثه 

اش ضعیٿ و بالهایش چروکیده بودند. آن شخص به تماشای پروانه ادامه داد . او انتظار داشت 

پر پروانه گسترده و مستحکم شود واز جثه او محاٿظت کند اما چنین نشد . در واقع پروانه 

ناچار شد همه عمر را روی زمین بخزد . و هرگز نتوانست با بالهایش پرواز کند . آن شخص 

مهربان نفهمید که محدودیت پیله و تقلا برای خارج شدن از سوراخ ریز آن را خدا برای پروانه 

قرار داده بود تا به آن وسیله مایعی از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پیله به او امکان 

پرواز دهد . گاهی اوقات در زندگی فقط به تقلا نیاز داریم. اگر خداوند مقرر میکرد بدون هیچ

مشکلی زندگی کنیم فلج میشدیم - به اندازه کافی قوی نمیشدیم و هر گز نمی توانستیم 

پرواز کنیم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 17:8  توسط حسین  | 

تنها

مرگ





تمام نگرانیهای مردم فقط برای زندگیست  
              
           وقتی روزی خواهی مرد پس این نگرانی برای چیست
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 17:9  توسط حسین  | 

فول کنتاکت

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com                        زنده یاد فریدون مالکی گوهر نایاب هنرهای رزمی مشرق زمین ملقب به سلطان رینگ جهان و یکی از برجسته ترین قهرمانان جهان بودند.
     جهان پهلوان فریدون مالکی جوانترین دان7 سازمان AIKIA  بودند و در سال 1998 میلادی به همراه برادرشان به عنوان بهترین اساتید بین المللی سال در جهان انتخاب شده و به همین منظور حکم لیاقت دریافت کرده اند. استاد فقید فریدون مالکی نمایندگي و مسئوليت سازمانهای   AIKIA ، WMAM و دانشگاه کاراته آمریکا را در خاورمیانه عهده دار بودند.

     ایشان به غیر از نمایندگی رسمی از طرف اساتید بزرگی چون جولوئیس، بیل والاس و دکتر جری بیزلی نماینده فدراسیون MMA در آسیا نیز بودند.






ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 16:51  توسط حسین  | 

عکس

بهاربيست                   www.zibasazi.bahar-20.com بهاربيست                   www.zibasazi.bahar-20.com بهاربيست                   www.zibasazi.bahar-20.com

یك زوج در اوایل شصت سالگی ، در یك رستوران كوچیك رمانتیك سی و پنجمین سالگرد ازدواجشون رو جشن گرفته بودن. ناگهان یك پری كوچولوی قشنگ سرمیزشون ظاهر شد و گفت: چون شما زوجی این چنین مثال زدنی هستید و در تمام این مدت به هم وفادارموندین،  هر كدومتون یك آرزو بكنین. خانم گفت: اووووووه! من میخوام به همراه همسرعزیزم، دور دنیا سفر كنم. پری چوب جادویی اش رو تكون داد و اجی مجی لاترجی. دوتا بلیت برای خطوط مسافربری جدید و شیكOm2 در دستش ظاهر شد. حالا نوبت آقا بود، چندلحظه فكر كردو گفت: خب، این خیلی رمانتیكه ولی چنین موقعیتی فقط یك بار در زندگی آدم اتفاق می افته، بنابراین، خیلی متاسفم عزیزم ولی آرزوی من اینه كه همسری 30 سال جوونتر از خودم داشته باشم.

خانم و پری واقعا نا امید شده بودن ولی آرزو آرزوست دیگه!! پری چوب جادویی اش رو چرخوند و ... اجی مجی لا ترجی و آقا 92 ساله شد! 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 16:15  توسط حسین  | 

تقدیم به؟

تقدیم به؟ 

گنجشک به خدا گفت:لانه کوچکی داشتم ارامگاه خستگیم سر پناه بی کسیم طوفان تو ان را از من گرفت"کجای دنیای تو را گرفته بود؟؟؟؟

خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود تو خواب بودی باد را گفتم لانه ات را واژگون کند انگاه تو از کمین مار پر گشودی!!!!!

چه بسیار بلاها که از تو به واسطه محبتم دور کردم و تو ندانسته به دشمنیم بر خاستی....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 22:36  توسط حسین  | 

شب

شب 

در یک جزیرهء سر سبز و خرم تمامی صفات نیکو و پلید انسان با هم زندگی می کردند
 صفاتی چون: دانایی غرور ثروت شهوت عشق و ... .
در روزی از روزها دانایی همهء صفات را در یکجا جمع کرد و گفت قرار است سیل عظیمی در جزیره جاری شود
 و هر کس لوازم ضروری خود را بردارد و در قایقش بگذارد و آماده سیل شود. همه این کار را کردند
 و باران شدیدی شرو ع به باریدن کرد و سیل بزرگی براه افتاد. همه در قایق خودشان بودند
تا اینکه صدای غرق شدن و کمک خواستن یکی از صفات آمد. آن محبت بود.
 عشق بی درنگ به کمک محبت شتافت و قایق خود را در اختیار محبت گذارد 
ولی چون قایق جای یک نفر را بیشتر نداشت محبت سوار شد و عشق در سیل گیر افتاد.
 به دورو بر خود نگاه کرد ثروت را در نزدیکی خود دید از او کمک خواست ولی ثروت در پاسخ گفت:
آنقدر طلا و جواهر در قایق دارم که دیگر جایی برای تو نیست و قایق سنگین است.
عشق نا امیدانه به اطراف نگریست غرور را دید و از غرور کمک خواست.
غرور در جوابش گفت: تو خیس هستی و اگر من به تو کمک نمایم خود و قایقم خیس میشویم.
 آب همینطور بالا می امد و عشق بیشتر در آب فرو میرفت. دانایی و بقیه در دور دست بودن و کسی صدای عشق را نمیشنید
 تا اینکه شهوت به نزدیکی عشق رسید . عشق از او کمک خواست ولی شهوت گفت :
چندین سال است که منتظر یه همچین لحظه ای بودم تا از بین رفتن تو را ببینم.
هر جا که تو بودی جایی برای من نبود و همیشه تو برتر از من و موجب تحقیر من بودی.
عشق دیگر نا امید از زندگی آنقدر آب خورد که از حال رفت.وقتی چشم باز کرد دیگر از سیل خبری نبود و خود را در خانه دانایی یافت.
دانایی به او گفت الان دو روز است که بیهوشی .سیل تمام شده و آرامش به جزیره بازگشته است.
عشق بدو ن توجه به این حرفها در پی این بود که بداند چه کسی نجاتش داده است از دانایی پرسید و دانایی در جوابش گفت:
زمان آری فقط زمان است که میتواند عظمت و جلال عشق را درک کند
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 22:33  توسط حسین  | 

کوه

کوه 

سیاوش قمیشی

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 13:14  توسط حسین  | 

من و تو




یه روز یه گوزن میره لب چشمه اب بخوره عکسشو تو اب میبینه میگه به به عجب شاخهای زیبایی من دارم سرشو که میاره پایین تر تا اب بخوره چشمش به پاهاش میخوره و رو به اسمون میکنه میگه خدایا چی میشد جای این پاههای نحیف و لاغر و دراز پاههای زیبا تری داشتم.
ببری که این گوزن رو زیر نظر داشت یکباره با پرشی بلند به گوزن حمله میکنه گوزن با دیدن ببر گرسنه پا به فرار میزاره و هر ثانیه که از این تاغیب و گریز که میگذشت به دلیل پاههای بزرگی که داشت فاصله شون بیشتر میشد تا اینکه به جنگل میرسن.
گوزن که به خیالش با رسیدن به جنگل میتونه از دست ببر خلاص بشه ولی به محض رسیدن به اولین درخت شاخش به شاخوبرگ درخت گیر میکنه ودیگه قادر به حرکت نبود، دیگه ببر داش بهش میرسید سنجابی که بالای درخت نظاره گر این تاغیب و گریز بود به کمک گوزن میادو شاخاشو از لابه لای درختا جدا میکنه وگوزن موفق به فرار میشه.
فردای اون روز گوزن کی برای خوردن اب به لب چشمه میاد با دیدن عکسش یاد حرفی که دیروز زده واتفاقی که براش افتاده بود میافته و رو به اسمون میکنه و .........
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 17:58  توسط حسین  |